زبانحال مسلم بن عقیل علیهالسلام قبل از شهادت
به شانه کولۀ بارم، خـرابِ دوریِ یارم بُـود امـیـد بـبـیـنم دوبـاره روی نـگـارم به سیلِ اشک ندامت ز مادر تو خجالت کِشم که غیر دو کودک برای هدیه ندارم چه بامِ دارالامـاره، چه بر فـراز قـناره به شوق تو، به بهشتم اگرچه بر سرِ دارم روان ز کوچۀ دردم، میان خلوت سردم تجـسمِ رخِ ماهـت ز دل گرفـتـه قـرارم نه از غمم گله دارم، که بیمِ قـافله دارم فقط به خاطر زینب ز دیده اشک ببارم برو به جان سفیرت، به جان طفل صغیرت سه شعبه دیدهام اینجا، به خانههای کنارم نیا که تشنه نمانی، به زیر دشـنه نمانی که جنگ میشود آخر به قهر کوفه دچارم چه حرفها که شنیدم، چه نعلها که ندیدم نیا که من نـگـرانِ سـپـاهِ اسـب سـوارم نیار خواهر خود را، رقیه دختر خود را که فکر پای برهنه، که فکر تیزیِ خارم نیا که من نـگـرانـم، به قـتـلـگاه گـمـانم که زخـمهای تـنت را نمیشود بـشمارم ز بـام کـوفـه رسـیـدم به آرزو و امـیدم در آن زمان که به راهت ز عشق، جان بسپارم |